خرید بک لینک
به نام "او" دقایقی پیش سفری داشتم به آینده های دور ... از آن دور دست ها به اکنون خیره شده بودم! خودم را، و تو را در دستان او دیدم ... سرشار خاطراتمان شدم! خاطراتی که از سقف آسمان بر آسمان ذهنم فرو می آمدند... در آن دورها که بودم می گفتم یادش بخیر، یادش بخیر! ما هیچ گاه دوست نداشتیم که بگوییم هرگز! همیشه راهی پیدا میشد و من نور را در تاریکی و تو را در نور می دیدم... چقدر دلم برای اکنون تنگ شده بود، یادم می آمد که این روزها همواره از تو صحبتی به میان آمده بود. کسی، پیامی و یا آهنگی تو را به روزهایم آورده بود! حتی بی دلیل حضور مداوم تو را احساس می کردم ... بی هیچ ترسی از آینده! نمی دانم، شاید هر احساسی حضوری مداوم است. نمی دانم، شاید هر سفری تصمیم میگیرد که میرویم یا می مانیم. نمی دانم، .... .... از آینده که به این روزها نگاه می کنم... این روز ها دیگر این روزها نیستند! تبدیل شده اند به آن روزها! آن روزهایی که من بودم و چشمانی که فواره خواهش می شد. آن روزها من برخاسته بودم که به خورشید خیره شوم، شب های آن روز ها برای خورشید دعا می کردم که همواره بدرخشد.... آه که چقدر

برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 9:58

به نام "او" امروز بر خلاف روزهای قبل،سفری داشتم به گذشته...مرور کردم خاطراتی را که از دو سال پیش بر لوح دلم نقش بسته بودند! از همه چیز سخن شنیدم و از هر درختی برگی چیدم! رها در دستان خاطرات قدم بر میداشتم ... چقدر عجیب است که تاریخ دارد تکرار می شود... همه چیز از همان ایستگاه هایی می گذرد که قبلا گذشته بود ! یا من عوض نشده ام یا این که هنوز در بطن روزگار اشتباهاتم مرا به ایستگاه هایی مشابه می رسانند! زنجیره حوادث درست به نحوی در کنار هم قرار می گیرند که من بمانم و همان حوض همیشگی تنهایی... بی آب ، بی ماهی! گاهی حس میکنم شاید جبر مطلق است که تنها در لباس اختیار در می آید... و باز همان نتیجه همیشگی. اکنون دوباره همه چیز به شکلی عجیب درآمده است، سکوت کرده ای و نظاره می کنی. من خسته ام و نظاره می کنم ... می ترسم که به یک باره همه چیز بر سرم ویران شود، من بمانم و خرابه ای به نام خودم! دوباره نشسته ام، نشانه ها را جمع می کنم تا که شاید از نزول معجزه ای با خبر شوم ... و انتظار و انتظار ... دوست دارم دستان را مشت کنم و بر دیوار بی رحمی ها فرو آورم ... دوست دارم تا فریاد بزنم

برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 9:58

به نام "او" مدتی ننوشتم دفترچه روزهای پرتقالی ام تمام شده است با یکی از رنگین ترین صفحات تاریخ به پایان رسید... و مدتی سکوت کردم ... در حقیقت به سکوت رسیدم شاید مرا به سکوت رسانده اند! این روزها فهمیده ام که معنای صبر توقف نیست ... صبر به معنی استقامت ورزیدن بر مسیری است که جهان تو را منع می کند از پیمودنش! چیزهای دیگری را نیز کشف میکنم ... بعد سریع آن ها را زیر خروارها خاک دفن می کنم تا که حواسم به آن ها پرت نشود. احساس میکنم که ایراد از طرح است! طرحی که برای چیزی طراحی شده که ممکن نیست. شاید سکوت شاید پنجره شاید چای شاید باران شاید صندلی شاید سفر می تواند مرا آرام کند ... این که حس خوبی داشته باشم ... این که برای سفر ابدی آماده می شوی روزی در راه این سفر همه چیز تمام می شود من تمام می شوم ... قصه ام ... و من در کنار پنجره، روی صندلی نشسته ام و گرمای چای را به باران هدیه می کنم این جا هنوز رویایی زنده است ... در ضربان من می جنبد! از سینه ام به سوی پاهایم روان می شود ... و پاهایم رویای دیرین را اجابت می کنند... کفش هایم را می پوشم ... کوله ام را بر میدا

برچسب: نویسنده: سام هاشمی تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت: 9:58

صفحه بندی